خیس عرقم ولی از سرما دارم میلرزم.
بهترین لحظات تنهاییم موقعیه که دارم می نویسم یا فکر می کنم، به طوری که کاملاً زمان و مکانو از یاد می برم.
ولی در صورتی که زمینه نوشتنو فکر کردن مهیا نباشه دیگه شرایط خیلی برام سخت میشه، پناه بردن به مطالعه هم بهم کمکی نمی کنه (دیگه به مطالعه هم علاقه ای ندارم.).
پ.ن: هیچ وقت به اندازه ی مواقعی که نسنجیده کاری انجام میدم یا حرفی می زنم پشیمون نمیشم.
دلم تنگ شده برای نوشتن، یه جورایی بهترین همدمم محسوب میشه. عاشق کلماتم، منو می برن، جاهایی که حتی توی رویاهام تمنای دیدنشونو دارم.
مثل گذشته راحت نمی تونم بنویسم، دچار خود سانسوری احساسی شدم، چه رفتار ها و افکار، چه نوشته ها. ناخواسته، شایدم خواسته.
خوش به حال تکه سنگ. احساسی نداره که بخواد نابودش کنه.
با بی احساس بودن، آدما موفقترن.
مسعود قبلی کجاست؟ تو اون نیستی!
می پرسن!
اون مسعودی که آدما رو باور داشت، فک می کرد احساسات و رفتارشون واقعیه، واسش مهم بودن، اون مرد! دنبالش نگردین، محو شد از هستی، خودش نمی خواست ولی کم کم مرد.
من فقط هویت مادی اونو قرض گرفتم، من اون نیستم، آهای آدما دنبال اون توی وجود من نباشین، من اون نیستم.
پ.ن 1: اینجوری زندگی خیلی بهتره.
پ.ن 2: چرا آدما دونسته شخصیت خودشوو تنزل میدن؟
پ.ن 3: آخرین سال و بهترین سال.
بعضی اوقات مغزم با مسائلی مواجه میشه که هضمشون براش سخته و در نتیجه نهایت باعث هنگ کردنش میشن. الانم یکی از اون موقعهاست.
خیلی سخته اینقد پر باشی که فقط فریاد کشیدن بتونه آرومت کنه ولی هیچ جایی...
اه! نمی تونم بنویسم. کلمات، واژه ها، همشون قاطی شدن. نمی دونم چی می خوام بنویسم، چرا نمی تونم با خودم راحت باشم؟
نمی تونم بنویسم.