تبليغاتX
مسواک مغز

مسواک مغز

حالم داره از خودم به هم می خوره.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 21:35  توسط من  | 

تا میام یه سر و سامونی به این زندگی بدم، افسردگی لعنتی میاد سراغم.

خیس عرقم ولی از سرما دارم میلرزم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 15:42  توسط من  | 

فکر کنم بد نباشه آدم دو سه قدم جلوترشو هم نگاه کنه.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:57  توسط من  | 

معلق بر روی زمین.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 0:0  توسط من  | 

زندگی بسی زیباست.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 8:12  توسط من  | 

گهی زین به پشتو و گهی پشت به زین، در بعضی اوقات هم هر دو حالت با هم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 8:16  توسط من  | 

قابل ذکر است که به شدت انسانم آرزوست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 9:35  توسط من  | 

هنوز کاملاً یاد نگرفتم چه جوری از تنهاییم لذت ببرم.

بهترین لحظات تنهاییم موقعیه که دارم می نویسم یا فکر می کنم، به طوری که کاملاً زمان و مکانو از یاد می برم.

ولی در صورتی که زمینه نوشتنو فکر کردن مهیا نباشه دیگه شرایط خیلی برام سخت میشه، پناه بردن به مطالعه هم بهم کمکی نمی کنه (دیگه به مطالعه هم علاقه ای ندارم.).

پ.ن: هیچ وقت به اندازه ی مواقعی که نسنجیده کاری انجام میدم یا حرفی می زنم پشیمون نمیشم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 7:28  توسط من  | 

دلم تنگ شده برای نوشتن، یه جورایی بهترین همدمم محسوب میشه. عاشق کلماتم، منو می برن، جاهایی که حتی توی رویاهام تمنای دیدنشونو دارم.

مثل گذشته راحت نمی تونم بنویسم، دچار خود سانسوری احساسی شدم، چه رفتار ها و افکار، چه نوشته ها. ناخواسته، شایدم خواسته.

خوش به حال تکه سنگ. احساسی نداره که بخواد نابودش کنه.

با بی احساس بودن، آدما موفقترن.

مسعود قبلی کجاست؟ تو اون نیستی!

می پرسن!

اون مسعودی که آدما رو باور داشت، فک می کرد احساسات و رفتارشون واقعیه، واسش مهم بودن، اون مرد! دنبالش نگردین، محو شد از هستی، خودش نمی خواست ولی کم کم مرد.

من فقط هویت مادی اونو قرض گرفتم، من اون نیستم، آهای آدما دنبال اون توی وجود من نباشین، من اون نیستم.

پ.ن 1: اینجوری زندگی خیلی بهتره.

پ.ن 2: چرا آدما دونسته شخصیت خودشوو تنزل میدن؟

پ.ن 3: آخرین سال و بهترین سال.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 6:17  توسط من  | 

با هیچ کدوم از بلاگای جدیدم نمی تونم رابطه برقرار کنم برای نوشتن. امیدوارم اینجا بتونم.

بعضی اوقات مغزم با مسائلی مواجه میشه که هضمشون براش سخته و در نتیجه نهایت باعث هنگ کردنش میشن. الانم یکی از اون موقعهاست.

خیلی سخته اینقد پر باشی که فقط فریاد کشیدن بتونه آرومت کنه ولی هیچ جایی...

اه! نمی تونم بنویسم. کلمات، واژه ها، همشون قاطی شدن. نمی دونم چی می خوام بنویسم، چرا نمی تونم با خودم راحت باشم؟

نمی تونم بنویسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 6:49  توسط من  |